رضا قليخان هدايت

2167

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نگهبان تن جان پاك است ليكن * دلت را خرد كرد بر جان نگهبان به زندان دنيا درونست جانت * خرد خواهدش كرد بيرون ز زندان بياموز اگر چند دشوارت آيد * كه دشوار ز آموختن گشت آسان ز برهان حجت سپر ساز و جوشن * به ميدان مردان برون آى عريان به ميدان حكمت بر اسب فصاحت * مكن جز به تنزيل و تاويل جولان زر و سيم و گوهر شد اركان عالم * چو پيوسته شد نفس كلى به اركان اگر جان نبودى به سيم و زر اندر * به صد من درم كس ندادى يكى نان به نرمى ظفر جوى بر خصم جاهل * كه كه را به نرمى كند پست باران سخن چون حكيمان نكو گوى و كوته * كه سحبان به كوته سخن گشت سحبان نبينى كه بدريد صد من زره را * بدان كوتهى يك درم سنگ پيكان خرد را به ايمان و حكمت بپرور * كه فرزند خود را چنين گفت لقمان ز بهر تو شد مشك و كافور و عنبر * سيه‌خاك در زير زنگارى ايوان اثرهاى آن عالم است اين كزويى * در اين تنگ زندان تو شادان و خندان اگر نيستى آن جهان خاك تيره * شكر كى شدى هرگز و عنبر و بان چنين چند گردى درين گوى گردان * كزين گوى گردان شدت پشت چوگان به چنگال و دندان جهان را گرفتى * و ليكن شدت كند چنگال و دندان كنون زان كه كردى و خوردى به توبه * همىكن ستغفار و مىخور پشيمان و له ايضا اين گنبد پيروزهء بىروزن گردان * چون است چو بستان گه و گاهى چو بيابان ناگاه گلستانش پديد آرد گلها * چون گشت بيابانش ز ديدار تو پنهان اين گوى گران را به هوا بر كه نهاد است * مانا كه شگفتى بود از تخت سليمان هرچند كه بر منبر دانا بنشيند * هرگز نشود همبر با دانا نادان از مرد پديد آيد حكمت نه ز منبر * خورشيد كند عالم پرنور نه سرطان گويند كه پيغمبر ما امت و دين را * چون رفت ز عالم به فلان داد و به به همان